تازهترین نوشتهها
ریش سفید
| تاریخ: سه شنبه یازدهم بهمن 1390
چشم چترش را باز کرده است
همیشه پیش بینی هواشناسی غلط نیست
کنده محترم
کمی جا برای چوب خشکی
که از ضرب المثل بیرون انداخته اند بگذار
اخر کمی اکسیژن برای سوختنم لازم است
هوای بارانی مرا می خواهد
کافرم سردش است
تو دود کن
من به اندازه کافی سوختن بلدم
CNG
| تاریخ: جمعه چهارم آذر 1390
که بوی پیاز را گازی بزنم
سی ان جی ها همه منتظرند
به صف عادت کرده ام
۶۰های روغن ، پنیر، برنج و کوپن های زنده ماندن
۸۰ ی تو همین سی ان جی را کم داشت
کمی گاز بزن پیازم را
تا بقیه ام را مورچه ها از خاک بیرون بیاورند
اری من از تاریخ می ایم
با طعم گوشت مردار
هق بزن بزن... مرا
-من هم بودم می زدم-
در سنگ دستشوییت
سوسکها منتظرند
باید بروم
قلب من
| تاریخ: یکشنبه دوم مرداد 1390
انگار مرض دارم که میخواهم همه چیز را امتحان کنم. این مدت ننوشتم ولی بودم همه جا سرک کشیدم. بی انکه نظری بدهم. ببینم اخرش چه می شود. وقتی نیستی هم کسی می اید . خوانده میشوی اگر انطرف خطی ها احساس کنند که تو نیستی ؟ دیده میشوی؟و خوانده نشدم و دیده نشدم. و انقدر از این نشدنها بدم می اید که به خاطرش نظر هم بدهم تا بفهمند دوستان که بابا من هم هستم. اره من هستم. هنوز زنده ام و مشغول زنده بودن.
((قلبم کانون اتشکده هاست به گرد من ایید))
از اخر
| تاریخ: سه شنبه شانزدهم فروردین 1390
مرا به رحم مادرم باز گردان
پدر
مرا به رحم مادرم بازگردان
***
ایا مادرم مرا باز خواهد شناخت
لباسهای کهنه ایی که چنگ می خورد در تشت افتاده
و بام های دل لیز
بیماری مادران من
انسداد نطفه
پروستات های عقیم
بیماریهای پدر من
بازگشت
***
می دود ترس در مثانه ام
کمی مستراح تعبیر ارامش خوابم میشود
من رحم مادرم را می خواهم
تمام اب نبات های مغازه ها
رسوب کرده اند در مثانه ام
دویده ام تا خستگیهای مدام
خونهای دویده در رگ های درد
تا رحم مادرم
فرهنگ
| تاریخ: چهارشنبه چهارم اسفند 1389
انقلاب زدگی ایدئولوژِی زدگی و یا هر چیز دیگری که نامش را بگذاریم باعث شد که از رسانه ملی شان از کتاب هایشان از تریبون های رسمی و غیر رسمی شان این کلمه رابا پسوندهای مختلف بشنویم. "فرهنگ"بی انکه هیچ کس درک درستی از ان به دست بدهد . این کلمه کم کم وارد زبان محاوره ای مردم کوچه و بازار شد. بی فرهنگ کم فرهنگ با فرهنگ تهاجم فرهنگی و ... در واقع ما درکی را که از فرهنگ داریم برگرفته از درک رسانه ایمان است حتی کتابخانهایمان . تعریفی که روشنفکر لاییک برای من از فرهنگ می کند همان تعریف ضرغامی استنه چیزی بیشتر. مجموعه ای از هنجارهایی که مورد قبول عرف و گاها شرع بوده و رعایت یا عدم رعایت ان پسوند "بی " یا "با" را مشخص می کند. قضیه هنگامی جنبه طنز به خود می گیرد که دختر بالاشهری تحصیل کرده پولدار در مخیله اش همان تعریفی را از فرهنگ دارد که پایین شهری کم سواد از قشر پایین. چرا که در واقع هر دو تا در دام مطلق گرایی تبلیغ شده از رسانه گرفتارند. دید ما به فرهنگ مقوله ای کاملا مطلق است. چیزی که باید باشد و حالا که اینگونه نیستباید به زمین فحش بدهیمو این است که ما همان نالیدن های راننده تاکسی جنوب شهری در مورد مساله ای خاص می شنویم که از پسر سانتی مانتال بالاشهری تنها با ادبیاتی متفاوت. اداب و رسوم جوامع بستر فرهنگ را تشکیل می دهند و چون این اداب و رسوم در ظرف زمان و مکان قرار می گیرد بالطبع مقوله فرهنگ نیز شکلی کاملا نسبی به خود می گیرد یعنی حتی در یک منطقه کوچکمجموعه رفتارها و پذیرفته ها در گذر زمان تغییر می کنند. اما ضعف دید ما در بازبینی انچه که در این گذر حاصل شده استباعث انکار تمامیت یک قوم و یا یک برهه زمانی می شود. در واقع ما صفر بودن خودمان را با منفی جلوه دادن دیگران به ارزش تبدیل می کنیم. کمتر از قابلیتهای خودمان گفته می شود (در حوزه فرهنگ) و انچه می شنویم وااسفا از تهاجم فرهنگهای دیگراست. و نکوهش دیگران .و این ماییمکه گرفتاردر دامی هستیم که بساط فحش دادنمان به انها همیشه گسترده است.
رسیده ها
| تاریخ: چهارشنبه دهم آذر 1389
من دویدم
و...
کوه رسید
***
کوه رسید
ادم رسید
من دست اه را گرفتم و از سینه بیرون انداختم
-بی هوا-
مثل هم مثلهای قدیم
***
من هم رسیدم
-با سر-
به دیوار کوتاه خودم
رنج شعر گفتن
| تاریخ: چهارشنبه سوم آذر 1389
کوچه چادر سیاه را سر می کند
و دنبال تو می گردد
در پیچ و خم موهای تو
انگار خیلی عاشقانه شد
پس می گذارمت لب کوزه و اب می خورم
کوچه را با مشت می خواهی و اسمان
و تفنگ و دیوارهای حافظ اعدام
و گره های باز ناشده دار
انگار خیلی سیاسی شد
پس
پس...
کوچه را کجایم بگذارم
اگر نه پیچ و خم تو باشد
و نه گره بر گردن
***
تمام کلمات را گفته است
حافظ تو خاقانی من شاملوی تو سپهری من
پرستو بگویم کوچ می اید
و کوچه بگویم پیچ
سخت است در بازار پارچه فروشان دنبال گل گشتن
بگذار کمی با تو خواننده ام صمیمی شوم
دکمه باز شده پیراهنت را دیدم
و ترس من از گل گفت
تعزیر در بازاری که
دکمه ها تا گلو بسته است
***
کوچه چادر سیاهش را سر میکند
و دنبال تو میگردد
تو در بازار پارچه فروشان دنبال چه می گردی
پ.ن
-----چریکستان پس از مدتها به روز شد------
اینجا بودن
| تاریخ: یکشنبه بیست و سوم آبان 1389
باید این را می نوشتم. این ان چیزی بود که بعد از غیبت طولانیم حال موجه یا غیر موجه از ذهن می گذشت و باید بر کاغذ می امد. گاهی هیچ برای من نمی ماند جز هیچی که هستم. تمامت پی ناتمامی می گردد و به گرد هیچ هم نمی رسی. اینجا برای من چیزی فراتر از نوشتنهای مدام از روی تکرار بوده است. با بچه های اینجا زندگی کرده ام و با شادیهایشان و دردهایشان. رسالتی برای من داشته است اینجا بودن که باید به اتمامش می رساندم. بی انکه در پی ان باشم که پیروانی از این رسالت برای خود دست و پا کنم. دست وپا زدن ها را برای بودن های نامبارک دیده ام در اطراف خود و اینجا در این وبلاگ های مجازی ندیده ام و لذت برده ام. زیرزمین با زبان گزنده اش و نوشته ایی که گاهی ادم را به فکر فرو می برد تا مدتها. دغدغه ات می شود نوشته هایش. سار شاعر که به جرات می گویم کمتر در محیط های مجازی شاعری چون سار دیده ام. شبنم شیروانی که در ترکیب شعر نو و کهنه استاد است.سعید تی که مدتهاست دیگر خبری از او نیست. مبتکر داستانهای تیلر و تراکتور و ... مسعود فخرپور گرامی دوستی که بودنهای گاه به گاهش برایمان بها داشت و خوش بود. علیرضای عزیز با فیلمهایی که معرفی می کرد. مهدی یه سر و دوگوش که دیگر اینجا نیست. الهام دوست داشتنی مهرنوش خانومی سینا پریماه سر در ابرهایی که دیگر نیست اهسته عاطفه صرفه جوی شاعر نقاش ساده لوح گلناز تخته سیاه advaz و بی بی جان گوهر گلناز و ... همه دوستانی که عده ای سالهاست با همیم و جمعی نیز اندکی است اما بودنی سالم فارغ از بودنهای معمول چند ساله لذتش افزونتر است . بودنها و دوستان اینگونه کارم را دشوارتر کرد ه در نوشتن . هی نوشتم و پاره شد هیچ کس نیامد که به من بگوید بخوان اما من خودم گفتم که خواندن را کم می دانم پس خواندم و ننوشتم چرا که ننوشتن و کمی شرمنده دوستان شدن از بد نوشتن و شرمنده بیهوده بودن شدن بدتر است بی هیچ درنگی. گزافه بسیار در سخن امد و انتها از این به بعد هر هفته روزهای چهار شنبه این وبلاگ به روز می شود . همین . تمام.
گم
| تاریخ: شنبه دهم مهر 1389
سراغم را می گیری
دیوانه ی مضحکه ی هرروزه بچه ها
-او را دیده ای می دانم-
و خندیده ای
کوچه گرد اوازه خوانی
که بر هم می زند ارامش تمامت را
با نوای نایش
-دیشب سکه ای به او دادی-
و خندیدی
دخترک ژنده پوشی با کفشهای شیک
لابه لای چرخهای
نگاه تو
-در عبور ماشینت–
دیده ای او را
می دانم
***
من ان کوچه گرد خوش اوازم
بی هیچ سکه ای در کیسه
بی هیچ نای صدایی
منم مرد دوره گرد خوش اوازی
که روزی با زنی دیوانه همبستر شد
تا در شبی سرد دخترک زاده شود
بی هیچ فلنگی
من ان دیوانه ام با تمام خویش
بی هیچ جامه ای
***
تو دختر مرا دیده ای ایا
من دخترم را سالهاست گم کرده ام
میدانم او را دیده ای
من هم او را دیدم
اما...اما
از عبور ماشینها نتوانستم خود را به او برسانم
قهوه ...خانه
| تاریخ: سه شنبه نهم شهریور 1389
قهوه های دود
خانه های تلخ
چشم مختصر
اب های زرد
نبض های خواب
تخت های پلک
رخ های مات
طوطیان سبز
پرپری مدام
تاک و تیک تب
صورت شراب
شرم های چشم
شب شر و شراب
قصه های دود
توسی عصا
مردهای نی
آه های چای
مردم گشاد
دختر عبور
قهوه های دود
خانه های ...
